شمارهٔ ۶۵ - فی الشّکایه
مرا که هیچ نصیبی ز شادمانی نیستبسی تفاوتم از مرگ و زندگانی نیست
بروزگار جوانی اگر ترا رنگیستمرا بجز سیبی رنگی از جوانی نیست
ز من فلک عوض عشوه عمر می خواهدکه عشوه نیز درین دور رایگانی نیست
ز نا روایی کارم شکایتست ار نیدر آب چشمم تقصیر از روانی نیست
برای نظم معیشت همیشه در سعیمچه سود سعی چو تقدیر آسمانی نیست؟
کسی که او را فضلی چنان که باید هستگمان مبند که کارش چنین که دانی نیست
در آن جهان مگرم بهره یی بود ز هنرچو هیچگونه مرا کام این جهانی نیست
چو شاعری ز پی عدّت قیامت راستسزد که حصّة من زین حطام فانی نیست
چو بهترین هنری در زمانه بی هنریستمرا چه سود که سرمایه جز معانی نیست؟
پس از سه سال سفر از من این که بستاند؟که جز فسانه مرا هیچ ارمغانی نیست