شمارهٔ ۶۲ - وله ایضا
نظر می کنم در جهان بخت رابه از درگاه تو منظور نیست
یقین شد ظفر را که در روزگاربجز رایت خواجه منصور نیست
کجا قهر تو سایه بر وی فکنددر آن خطّه خورشید را نور نیست
دماغ جهان از سر کلک توشب و روز بی مشک و کافور نیست
چرا پیش لطف تو دم می زندصبا گر به لطف تو مغرور نیست؟
خلوص دعا گو بر آن سان که هستزرای منیر تو مستور نیست
سیه کن چو شب روزم، ار صدق منبنزد تو چون صبح مشهور نیست
چه مرد عتاب تو باشد رهی ؟که این پایۀ خان و فغفور نیست
اگر نیست پذرفته اعذار منپس اندر جهان هیچ معذور نیست
دعاییست در دست من، چون کنم؟مرا چون جز این قدر مقدور نیست
هر آنچ آن صوابست نزدیک تودعاگو از آن مصلحت دور نیست
چو کام جهان از برم دور باددلم گر بدان خدمت آزور نیست
همه زلّتی هست در جای عفومگر شرک کان جرم مغفور نیست