شمارهٔ ۳۸ - وله ایضا
صدر آزادگان کریم الدّینکه همه رسم تو کرم بودست
صیت تو همچو فکرت حکماآسمان و زمین بپیمودست
گرچه در خدمت تو این کهترپیش از این انبساط بپیمودست
اول الدّن درد حالی رازحمتی از نوت در افزودست
چشم دارد کز آن شراب لطیفکه چواشکی ز چشم پالودست
بوی او دست عقل بر بستسترنگ او پای عیش بگشودست
طبعش از چنگ زهره حلقۀ لهوبه سنان شعاع بر بودست
پرتو عکس او صیقل نورکلف از روی ماه بزدودست
روی مرّیخ از آن چنان لعلستکه سر انگشت از آن بیالودست
تابی از وی به آفتاب رسیدچهره از عکس او بیندودست
از لطیفی که هست جوهر اوخردش جز به وهم نبسودست
هر کجا رنگ و بوی او آمدلاله و مشک توده بر تو دست
مستی از چشم او بشاید دیدهر که وصفش بگوش بشنودست
قطره یی زو بجای گلگونهگل رعنا به چهره بر سودست
همچو رای توپیر و نورانیهمچو طبعت لطیف و اسودست
چه بود مدح بیش از این کو راآنکه کردش حرام بستودست
دستگیری مرا به قدری از آنکم ز غمها روان بفرسودست
ز آنکه بیمارم و طبیب مرانوشداروی صرف فرمودست