گنج

شمارهٔ ۳۴ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادست۲۱ بیت
خدا یگان شریعت پناه اهل هنرکه امر جزم ترا روزگار منقادست
زمین ز حلم تو در آرزوی تو قیرستخرد ز کلک تو در انتظار ارشادست
چو در معانی ذات تو می کنم فکرتکمینه خاطر وقّاد و طبع نقّادست
به زیر سایۀ اقبال تست آن مجمعکه آفتاب درو از عداد افرادست
شمایل تو در احیای رسمهای کرمبدیع نیست که گویم قرین ایجادست
درون هر سه سرانگشت تست حیزّ جودچنان که جسم که محدود بر سه ابعادست
تراست مشرع جودی که در موارد انسحاب گوهر پاش از حساب ورّادست
نه زایر تو مکلّف به ذلّ خواستن استنه بخشش تو مکدّر به خلف میعادست
حدیث دانش ازین پیش اگر چه نازل شدبه پشتی تو کنون سخت عالی اسنادست
به آب و آتش آبستنست خاطر توزهی گهر که درو اجتماع اضدادست
چو خیل رنگ شود مضطرب ز هیبت تونهاد کوه که ثابت ترین اوتادست
نیافت مشتری از دولت تو راغبترمتاع فضل که دیرست تا بمن زادست
فنون لطف و کرمها که از تو معهودستمرا ذخیرۀ اولاد و فخر اجدادست
بجز بخدمت تو هر کجا که کردم رویکسم نگفت که این خود کدام قوّادست
نوازشی که مرا می کنی غریزت تستنه آنکه خدمت من در کحلّ احمادست
چگونه حصرایادیّ تو توانم کردکه لطفهای تو نا منتهی چو اعدادست
ولیک یک سخن اندر ضمیر من ماندستکه آن سخن را امروز وقت ایرادست
ز بخششت چو رسیدند همگنان بمآتچرا هنوز رهی در مقام آحادست
رسید عید و مرا دسترس به تکبیرستز چیزها که کسان را به عید معتادست
خجسته باد چو روی تو بر تو مقدم عیدکه سر بسر همه ایّام تو خود اعیادست
دعای جان تو در سینۀ سحر خیزانبهینه واسطۀ عقدهای او را دست