شمارهٔ ۳۳ - ایضا له
صدر آزادگان و خواجۀ دهرکه از وجان مردمی شادست
بر سرکان ز وجود او خاکستدر کف بحر با کفش با دست
پیش دستش چو سرو برپایستاندرین عهد هر که آزادست
ای جوان دولتی که همتایتمادر روزگار کم زادست
عالم مردمیّ و کشور جوداز دل و همّت تو آبادست
دارم از تو یکی سوال کزوبر دل من هزار بیدادست
خاطری سخت بلعجب دارمکه از و جان من بفردیادست
نان که دی خورده ام ندارم یادکه بنزد منش که بنهادست
باز مرسوم جبّه و دستارکه مرا صدر محترم دادست
پنج شش سال رفت از آن تاریخاین زمانم هنوز بریادست
نیک سرگشته ام در این معنیهیچ دانی که از چه افتادست؟
بگشا مشکلم که مشکل منجز که طبع کریم نگشادست