شمارهٔ ۳۵ - و له ایضاً
زهی بلند جنایی که سایۀ جاهتهمیشه بر سر خورشید آسمان گردست
بروزگار تو مه شد بشب روی منسوبزهیبت تور رخش زان چو زعفران زردست
زآفتابش اگرچه هزار دلگرمیستبنزد خاطر تو صبحدم همان سردست
بر اندر دیدۀ منت سیل بر جهان و هنوزمیان شادی و طبعم همان چنان گردست
ز بس که در دل من دردهای بسیارستنمی توانم گفتن مرا فلان در دست
اگر چه بنده ز آثار بی عنایتیتز هرچه شغل و عمل بود این زمان فردست
ز خاک پای تو بیزارم ار کسی هرگزچو بنده خدمت تو از میان جان کردست
دوسال شد که زحرمان همی زند نشخوارزنعمتی که ازین پیش در جهان خوردست
زگلستان عزایت چو قسم من خوارستمرا در آنچه که در دست دیگران ور دست؟
حکایت من و این کارنامه ها اکنونهمایون کلید در جامعه دان و آن مردست