گنج

شمارهٔ ۳۳۰ - وله ایضا

بجان آفرینی که نزدیک عملشز پیدا تفاوت ندارد نهانی
چو امرش ز صنع اقتضا کرد فطرتبهم ممتزج گشت جسمیّ و جانی
همای خرد سایه گسترد بر سرچو بفراشت این خانة استخوانی
بدین منظر دیده صنعش به قدرتدو هندو نشاند از پی دیده بانی
که رد معرض کلک شکر زبانتحرامست بر پسته شیرین زبانی
چو فکرت به معراج معنی خرامدهمه حورعین آورد ارمغانی
ز سنگی که بر وی نگارند شعرتگشاده شود چشمۀ زندگانی
زهی رسم کلک تو گوهر نگاریزهی شغل صیت تو گیتی ستانی
ز خطّ تو زلف بتان دلشکستهز کلک تو در غمزه ها ناتوانی
ز دریا دلی طبع تو هر زمانمفرستد عقود گهر رایگانی
یکی قطعه دیدم ز انشای طبعتچو گوهر که در مغز عنبر نشانی
ترو تازه همچون گل نو شکفتهخوش و نغز چون روزگار جوانی
چو طبع تو دروی فنون لطافتچو ذات تو دروی هزاران معانی
بحطّی چو زنجیر مشکین مقیّدولیکن روان همچو آب از روانی
سخن ز آسمان بر زمین آمد اوّلکنونش تو بر آسمان میرسانی
اگر در جواب تو تاخیر کردمگه از ناتوانی و گاه از توانی
ز شرمت بدانگونه باریک گشتمکه از معنی خویش بازم ندانی
به تقصیر خود معترف بودم امّابه نوعی دگر برده بودی کمانی
سبک چون فرستم بنزد تو شعری؟که دور از تو ، نفزاید الّا گرانی