گنج

شمارهٔ ۳۳۱ - ایضا له

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: انی۱۵ بیت
آن ریش فلان مزد قانیریشیست عظیم باستانی
بسیار، چو حادثات گیتینا خوش، چو بلای ناگهانی
در هم ، چو دلش ز تنگ عیشیمحکم،چو کفش ز سوزیانی
انبومو گران و زشت و ناخوشمانندۀ ابر مهرگانی
بر سینۀ او ز دورگوییبر خر نمدیست ترکمانی
ناید به هزار سال پیداتیزی که درو شود نهانی
آویخته زو بصد علامتچو پشم سگان کاهدانی
آلوده چو عرضش از معایبخالی چو دماغش از معانی
از جملۀ ریشهای گیتیآن را شاید که ریش خوانی
نتوان گفتن به ... یک تنآن ریش چنان هزا رگانی
هر شاخی از آن به... قومیوان قوم ظریف و اصفهانی
بس لایق تست این که گویندریش تو ریم ز باستانی
این قدر نداند آن مدمّغبا آن همه فضل و چیز دانی
کان ریش چنان نمی پسندندصاحب طبعان این زمانی
زیرا که بهیچ کار نایدالّا ز برای دمنه دانی