گنج

شمارهٔ ۳۲۸ - ایضا له

بر سر ما آمد ابر بهمنیهمچو سلطان بر سپاه ارمنی
شد به چشم من سیه گیتی ز برفگرچه زاید از سپیدی روشنی
گر سپید آمد سیه کاری برفو حل چالاکست در مرد افکنی
روز عیش است و سماع خرگهینیست روز مدبری و تن زنی
برف چون بر نقره زد شاید که تودست بی آزرم اندر زر زنی
ریش شادی گیری و در خودکشیخوش برایی، سبلت غم برکنی
وقت آن آمد که در خرگه خزیوز تنور و منقل آتش بر کنی
روز هزلست و نشاط و خرّمینیست روز روسبی خواهر زنی
سرد شد بازار درس و مدرسه...خر در ....تاج زوزنی
هر کسی ترتیب لوتی می کندمومن و سنّی و گبر و باطنی
گردد از جان سیر ایّام چنینهر کرا در خانه نبود خوردنی
خواجگان بانوا اکنون خوردندکاچی و تتماج و لوت معدنی
بینوایان نیز هم بر خود کنندکاسه های کالجوش یک منی
آنکه فاسق باشد اکنون می خوردوانکه او زاهد بود نیمشکنی
وان که از هر دو چو من محروم ماندنیست الّا مندبور و کشتنی
یارکان جمعند و من تنها چنینمانده اندر کنج خانه منحنی
در گریبان چون کشف دزدیده سربا لبی خشک از غم تر دامنی
آتش اندوه می زاید ز ابرگرچه او دارد ز آب آبستنی
ای خدا! یا رب! به گرز آفتابگردن این ابر مبرم بشکنی