گنج

شمارهٔ ۳۱۴ - این قطعه در مدح صاحب عمیدالدّین پارسی گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارتی۲۰ بیت
ای قاصر از ستایش تو هر عبارتیآصف نکرد چون تو برونق وزارتی
از مدحت تو روی هنر را طراوتیوز جود تو ریاض کرم را نضارتی
برده ز رای روشن و از کلک تیره اتبرجیس دانشی و عطارد مهارتی
کرده ز سّم مرکب تو روشنان چرخهر یک ز بهر نور خودش استعارتی
امضاء هیچ حکم نبیند قضا صوابتا از ضمیر تو نکند استشارتی
در عهد دولت تو شیاطین جنّ و انسکردند از دماغ برون هر شطارتی
از نسبت غزارت دریای فضل توبحر محیط را نبود بس غزارتی
از خاک پایت ار بمثل سرمه در کشدنرگس شود هراینه صاحب بصارتی
صد ره بداده بودی، ار زانکه نیستیدر چشم همّت تو جهانرا حقارتی
کلکت زبان گشاده و بسته میان چراستگر نه همی ز غیب گذارد سفارتی؟
دست چنار خود کمر کوه بشکندگر یابد از بنان تو اندک اشارتی
در معرض لقای تو جان بذل می کنمزین سودمند تر نشنیدم تجارتی
بی لطف تو حیات ز من منقطع شدستزانم کند خیال تو گه گه زیارتی
از رشح طبع عالی وزعکس خاطرتدر چشم من تری بد و در دل حرارتی
بی شحنۀ وصال تو در کوی صبر منغوغائیان شوق بر آورده غارتی
تا شوق دست بوس ترا شرح دادمیای کاش دست دادی باری عبارتی
نه پایۀ منست ولیکن همی کنمبر اعتماد لطف تو زین سان جسارتی
در اصفهان به دولت عدل تو می کننددر هر محّلتی کهن از نو عمارتی
نی در دل کسی بجز از شمع حرقتینی در دهان کس بجز از می مرارتی
اینست و بس مراد دل و جان همگنانکآرد کسی ز موکب میمون بشارتی