شمارهٔ ۳۱۳ - وله ایضا
دیدۀ عقل راه دان بگشایبه ثنای خدا دهان بگشای
نفسی از سر حضور بزننافۀ مشک رایگان بگشای
چه گشاید ز ذکر هر چه جزوست؟ذکر او کن زبان بدان بگشای
سفر راه قدس خواهی کردبند قالب ز پای جان بگشای
دست و پایی بزن درین دریااز خود این لنگر گران بگشای
حورعین آشکاره می خواهیساعتی دیدة نهان بگشای
بدر اوّل بصدق پیرهنیپس چو صبح از نفس جهان بگشای
اگر از گفت و گوی آزادیسوسن آسا برو زبان بگشای
روزی آخر ز چشم عبرت بینبرقع جهل یک زمان بگشای
به سر انگشت عقل و بیداریبند غفلت یکان یکان بگشای
دانه در خانه همچو مورمکشکمر حرص از میان بگشای
گر دلت را حرارت ندمسترگ خونین ز دیدگان بگشای
به سحرگه بر آر دست دعاقفل درهای آسمان بگشای
دیو را تخته بند برنه و پسهمچو آدم در دکان بگشای