شمارهٔ ۳۱۲ - وله ایضا
مرا سیّ و دو خدمتکار بودندهمه یک خانه و یک روی و یک رای
و شاقانی چو مروارید خوشابسمن دیدار و خندان و شکر خای
همه سر تیز و سخت و چست و چالاکهمه پاکیزه روی و چهره آرای
یکایک از بن دندان بکارمزده صف در صف و استاره بر پای
همه ثابت قدم انگام کوششهمه در وقت راحت لذّت افزای
اگر خود فی المثل یک لقمه بودیبخوردندی همه با هم بیکجای
بهر کاری که من فرمود میشانبکردندی نجنبیدندی از جای
کنون بعضی از ایشان خود نماندندز آسیب سپهر حادثه زای
ز خان و مان بیفتادند ناکاممگر جاجا یکی تنها و دروای
دوسه ناخوش قد زشت تبه رنگز یکدیگر جدا بیگانه آسای
همه بی مغز و سست و کندوکاهلبفرسوده ز چرخ عمر فسای
به روز از دست اینم بانگ و فریادبه شب از رنج آنم ناله و وای
همی جنبد و زوری نیست در پاینه در ایشان و نه در کار فرمای
منم اکنون و این یک لقمة گوشتخداوندا بر این تنها ببخشای