شمارهٔ ۳۱۱ - وله ایضا
زهی شکوه تو از روی ملک رنگ زدایضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای
تویی که هست ترا آفتاب در سایهتویی که هست ترا روزگار دست گرای
هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوززبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای
ز دولت تو همه کارها نظام گرفتبه چشک لطف در احوال من نظر فرمای
مرا که کار چو طوطی بود شکر خاییروا بود چو ستوری ز غصّه آهن خای
نشسته ام به یکی کنج در، به خود مشغولگزیده راه قناعت نه میرم و نه گدای
دعای دولت تو بی طمع همی گویمنه همچو این دگرانم به مزد مدح سرای
سه اسبه لشکر غم بر سرم همی تازدگرم تو دست نگیری چگونه دارم پای؟
ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده امبه دست لطف ز کار من این گره بگشای
چو رهزنان ز چه محبوس مانده اند چنیننکرده هیچ گناه اسبکان ره پیمای
گرسنه بسته بر آخورنه کاه و نه سبزهز بینوایی چون خاطر من اندر وای
ز عشق جوشان دیده سپیده چون کافورز شوق که شان دیده برنگ کاه ربای
چنان ز بی علفی مانده اند بیچارهکه آخر شبشان شد بهشت روح فزای
تویی که یاری مظلوم می دهی شب و روزبرین ستم زدگان از سر کرم بخشای
ز عدل عام همه خلق در تن اسانیز جور خاص منم در تعب غریب آسای
تعرّض خر حلآج کس چو می نکندبر اسب بنده تطاول چراست بهر خدای؟