گنج

شمارهٔ ۳۰۷ - ایضاً له

کریم عرصۀ عالم جهان لطف و کرمزهی خجل ز سخایت روان حاتم طی
خلاف رای تو بیرون کشد به دست فناز پشت مهرۀ چرخ ستیزه رو رگ و پی
خمیر مایۀ قهر تو من علیها فانجواز نامۀ لطف تو کلّ شیء حی
نفاذ امر تو و انقیاد چرخ چنانکه در نگنجد مابینشان تراخی کی
فلک ز بأس تو شد بد مزاج ازان هرروززمعده برفکنده قرص آفتاب به قی
زمانه گر ز دم خلق تو مدد یابدزخار خشک گل تر دهد بموسم دی
چو سرو گردد حالی ز بندها آزادگر اوفتد نظر اهتمام تو بر نی
بگسترد قدر اندر رواق سیماییبروز بار خلاف تو رفرف لاشی
شود چو سایه سیه روی و پی سپر خورشیداگر نیاید حکم ترا چو سایه ز پی
زتاب سینۀ خصمت که میزند شعلهمسام مردم چشمش همی چکاند خوی
سزد که از شرف خدمت تو فخر آردبرآسمان چهارم زمین خطّۀ جی
نمود لطف تو اهتمام و خصم بی آبتز روی خامی قوّت همی گرفت چو می
چو دید قهر تو زین پس معالجت نکندچنین زدند مثل کاخر الدّوا الکیّ
صحایف کرمت نشر چون توانم کردکه دست جود تو کردست ذکر حاتم طیّ
چو خواستم که ز تقصیر خویش خواهم عذرخرد نفیر برآورد و گفت : خامش ،هی!
تو قاصری نه مقصّر ، چه حاجتست بعذر؟دع النشدّش فیه فانّ ذالک الیّ
حضور تو چه جمال آرد در آن حضرتکه دون صفّ نعالست نه جای صاحب ری؟
بحضرتی که درو ماه با نقاب آمدچه سایه افکند آنجا شعاع نور جدی
بساط او فلکست و تو خاک پی سپریاگر هزار بکوشی کجا رسی بر وی
هر آنکه سر ننهد بر خط مثال تو بادشکسته پشت وسیه رو چو زلف دلبر قی