شمارهٔ ۳۰۶ - وله فی صفة القحط و التماس الغلّه
ای خداوندی که اندر خشک سال قحط جودپخته شد از آب انعام تو نان گرسنه
زآنکه تو مشهور آفاقی بنان دادن چو صبحسر بدر گاهت نهادست آسمان گرسنه
سیل انعام تو هردم دروثاق سایلانآنچنان افتد که آتش در روان گرسنه
شکل اخلاق حسودت گر کنم بر روی نانبوی آن از نان بگرداند عنان گرسنه
همچو مشرق قرص گرمش میفرستد جود توار دهندش زان سوی مغرب نشان گرسنه
نیست بی یاد سخایت داستان اهل فضلآری از نان نیست خالی داستان گرسنه
اندین دوران که میگردد سیه چون روی فضلروی قرص ماه و خورشید از فغان گرسنه
قرص خور بر خود همی لرزد ، چرا؟ از بهر آنکتیز کرد اختر برو دندان بسان گرسنه
گشته بی آبان بخون یکدیگر تشنه چنانکنان همی آرند بیرون از دهان گرسنه
پردلان را نان سیر از لقمه های بیوه زنگرد نانرا دیگ چرب از گردران گرسنه
هرکجا دیدی دو نان پیدا بدست عاجزیدر زمانبینی بدو یازان سنان گرسنه
صبح پنهان میکند در زیر چادر قرص خویشزین سیه کامان چون شب نان ستان گرسنه
بر گذار نان دهنها باز کرده چون تنورتیغ داران چو آتش خون فشان گرسنه
در فراق قرص تن چون ریسمان بگداختههمچو شمع از آتش دل ناتوان گرسنه
گر نگردد صورت تدبیر نان پیشش سپرزخم شمشیر فنا ندهد امان گرسنه
ترسم آید از زبان من خطایی در وجودزانکه دارد رنگ دیوانه جوان گرسنه
خواجگانی را که باشد معدۀ انبار سیراحترازی شرط باشد از زبان گرسنه
زآنکه از آتش نباشد پنبه را چندان خطرکاهل نعمت را کنون از شاعران گرسنه
صاحبا ! گر دست مطمعامت ندارد دست پیششکند سیلاب تنگی بند جان گرسنه
میزبان لطف را گو تا که باشد تازه رویزانکه ناخوانده رسیدش میهمان گرسنه
هرکرا بر خوان همّت هست نان مردمینگسلد از درگه او کاروان گرسنه
و آنکه چون یوسف بود ملک خزاین در کفشچاره نبود زانکه باشد مهربان گرسنه
دفع کن ز انبار خود عین الکمال از بهر آنکچشم را تاثیر باشد خاصۀ آن گرسنه
کرد مستغنی ز تعریفم ردیف شعر از آنکبر سر این گفته بنوشم فلان گرسنه
باد در چنگ حوادث خصم پرآهوی توهمچو آهو در کف شیر ژیان گرسنه