شمارهٔ ۳ - ایضا له
ای که بر خدمت تو کردم وقفهم نهان خود و هم پیدا را
چرخ را یک حرکت در همه عمربر خلاف تو نباشد یارا
نیست معلوم همانا بر وجهحال من خاطر مولانا را
چشم دارم که کنی گوش کرمسوی خادم شرف اصغا را
مدّتی رفت چو دستار درازکه تو یک جبّه ندادی ما را
کرمت چون همگانرا تشریفداد هم جاهل و دانا را
ای عجب می بتوانی دیدندر چنین جامه چو من برنا را؟
زانکه هر هفته مرا این کارستکه مطّرا کنم این کالا را
مبلغی سیم به من بر جمعستهم مطرّایی و هم رفّا را
بس که می شویم و می کوبم بازجبّۀ خویشتن و دستا را
ریزه ریزه شدی از زخم کدینپوششم گرنبدی جز خارا
وگر این حرمان کاریست که خاصاوفتادست من تنها را
سیم شونده و کوبنده بدهتا ز سر باز کنم اینها را