شمارهٔ ۲۷۹ - و له ایضاً
ای کف راد تو معمار جهانجاودان بادا معمار چنین
هم ز نور دل و رایت دارندماه و خورشیددو رخسار پنین
بدسگال تواگر شد کم و کاستکرد اقبال تو بسیار چنین
همّتت از پی دنیا گفتهچه خطر دارد مردار چنین
دی اشارت بتو می کرد قضاگفت کز من شنو اسرار چنین
تا جهانت زدستارورانکس ندیدست کله دار چنین
دشمن ار جنگ تو جوید زخریبر منه بر دل خود بار چنین
خود کفایت کند آن کار تراآنکه کرد دست و صدبار چنین
نیک دانی که فرو دستانرادست گسرند بادوار چنین
بر زیانند همه اهل هنرخاصه با سستی بازار چنین
حاصلی اندک و خرجی بسیارروزگاری بد و اشعار چنین
شعر بی قدر و هنر بی قیمتوانگهم کیسه و انبار چنین
تو زمن فارغ و من بی ترتیبطبع من نازک و دلدار چنین
با چنین خرج بسندم نبودهر یکی روز دو دینار چنین
غم کارم خور و تیمارم داربتو خواهم غم و تیمار چنین
گر چنین باشد کارم بخللخللی هم بکند کار چنین
خرج یک هفته نباشد ، گر منبفروشم دوسه دستار چنین
کار من گرچه بسی دشوار استسهل گردد زتو دشوار چنین
بده انصاف من از بهر خداتو برای من و گفتار چنین
چون تو ممدوحی و انعام چنانمثل من مادح و اشعار چنین
کرده در مدح تو دیوانی جمعهمه پر گوهر شهوار چنین
هیچ تشریف تو ناپوشیده !لایق آید زتو کردار چنین ؟!
گیر ، کین حرمان در خورد منستکرمت نیست سزاوار چنین