شمارهٔ ۲۷۸ - ایضا له
برون رفتم از خانه دی نگهبانتهی بود از آیندگان کوی من
فرو رفته با خود به اندیشه ییجوانی درآمد ز پهلوی من
گرانی به بالا دو چند اشتریهر انگشت او چون دوبازوی من
حمایل زپولاد در گردنشچنان قطرۀ آب از جوی من
بزد دست و پولاد روشن زبربرآهخت و آورد رخ سوی من
چو نزدیک شد بی محابا کشیدبرهنه بیکبار در روی من
چو از پر دلی من نرفتم ز جاینه آژنگی آمد در ابروی من
بر آهخت تیغ و بیازید دستیکی پاره بگرفت از موی من
عطا دادم او را ز خود اندکیز شادی ببوسید زانوی من