گنج

شمارهٔ ۲۸ - وله ایضا

جانم که در شکنجۀ هجران معذّبستوجه خلاص او ز لقای مهذّبست
آن مقبل زمانه و مقبول خاص و عامکز مکرمات ذات شریفش مرکّبست
آن نیک خواه خلق که لفظ مبارکشبهر سکون فتنه فسون مجرّبست
روشن چو آفتاب بدیدم که ذات اودر اصفهان چو در شب تاریک کوکبست
در آرزوی خدمت او هر شبی مراچشمی تهی ز خواب و لبی پر زیار بست
از مدّت فراق ندانم چه روز رفتزیرا که روزها همه در کسوت شبست
در هجر جان گدازش بر من ز زندگیهر تهمتی که هست ازین جان بر لبست
ور نی برین صفت که منم بی حضور اویاین زندگی نباشد، تعذیب قالبست
زین هجر جان گزای که چون مار شد درازگویی که حشو بستر من نیش عقربست
در باب خدمت ار چه که تقصیر می رودباری به پنج وقت دعاها مرتبّست