گنج

شمارهٔ ۲۷ - وله ایضا

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: است۱۸ بیت
ای بزرگی که از میا من و توهمه حاجات اهل فضل رواست
طبع تو آب و خاطرت آتشحلم تو کوه و همّتت دریاست
تا سوی من ز جانب کرمتالتفاتی نرفته مدّتهاست
نظرت نیست سوی سفلگیانزان که قصدت به عالم بالاست
گر به خدمت رسم و گر نرسمیک زبانم پر از دعا و ثناست
مدد همّتی دریغ مدارکه یار من از یمین شماست
ناگهان در مهّمی افتادمکه ترا نیز باد اگر چه بلاست
شب تاریک و فکر گوناگوننیک دانی که موجب سوداست
خاصه چون شمع در میان نبودکه بدو انس مردم داناست
چشمها گرچه روشنست به جمعجمع بی شم چشم نابیناست
به شب آنرا که روشنایی نیستگر هزاران تکلّفست هباست
نیست پیدا مرا ز تاریکیکه چپ من کجاور است کجاست
بده انگشت و شمع می جستمکه چنین همّتی بلند کراست
که کند وجه شمع من روشنگر به جنس خودست وگرببهاست
عاقبت عقل رهنمایم گفتمن بگویم چو شمع روشن وراست
خواجه ما هست ودر شب تاریکروشنایی ز ماه باید خواست
زود پروانه یی به شمع بدهکه ز سودای شب دلم برخاست
بده آن شمع و این شکربستانزان که بیع شکر به شمع رواست