شمارهٔ ۲۷۲ - وله ایضا
قدوۀ اهل مهانی ای که هستمهر تو همواره یار غار من
مایه از طبع تو اندوزد همیچشم دریا طبع گوهر بار من
مدح تو همچون شهادت می رودبر زبان خامة بیمار من
باشمت تا آسمان منّت پذیرگر زمین گردد ترا رخسار من
بارها بستست نوک کلک توعقد مروارید اندر بار من
با کمال قوّت نظم سخنقاصرست از شکر تو افکار من
هر کجا شعری فروشم بر کسیگاه دلّالی و گه سمسار من
مشتری شاگرد دکّان منستتا تو دادی رونق بازار من
تیر گردون خاک بر سر می کندتا تو بودی راوی اشعار من
در جهانت جز غم من غم مبادای بتحقیق از کرم غمخوار من
خود بجز تیمارکی من خوردمیگر نخوردی لطف تو تیمار من؟
ور نباشد پای لطفت در میانسر به چیزی در نیارد کار من
با خیالت دوش تا وقت سحرگفت صد بار این دل افکار من
ای شفای دردمندان یاد توچونی از درد سر بسیار من
پای مردی دیگرم دانی که کیستخود به خود تمهید کن اعذار من
من به اقبال تو بس مستظهرمتا قیامت باد استظهار من