گنج

شمارهٔ ۲۷۱ - وله ایضا

ما نه مردان سرپنحه و بازوی توایمکارما با جدل و قوّت بازو مفکن
ما به پشتیّ چو تو صدر همی سینه کنیماین چنین لاغریان را تو ز پهلو مفکن
با روی شهر سلامت زرضای تو کنندوقت خوفست عمارت کن و بارو مفکن
هر چه با سگ بتوان کرد بکن با من لیکشیر مردا! گنه گرگ بر آهو مفکن
جرّه بازان همه از بیم تو پر می فکنندتو همای کرمی صعوه و تیهو مفکن
دم بدم لاف هوای تو زنم همچون نایپس چو چنگم زعنا در پس زانو مفکن
هم حق خدمت و هم حرمت پیریست مرااین همه حرمت و حق خیره بیکسومفکن
گرهی کان به سه سالت شود از ابرو بازبدو چشمت که بیک لحظه برابرو مفکن