شمارهٔ ۲۵۸ - وله ایضا
ز روزگار بیک ره کرانه می جویمملول گشته ام از خود بهانه می جویم
چهار حدّ وجودم مخالفان دارندره برون شو خود زان میانه می جویم
بان سوهان بر تیغ می زنم خود راخلاص خویش ز چنگ زمانه می جویم
به پای خویش به دام بلا نهادم سرگمان مبر که در این دام دانه می جویم
خلاف طبع جهان از جهان طمع دارمنه جایگاه منست این، کرانه می جویم
فلک بمن دل غمگین همی بنگذاردمن از زمانه دل شادمانه می جویم
اگر چه مرغ دلم را شکسته شد پر و بالفراز قبّۀ چرخ آشیانه می جویم
دلم از این ظلمات حواس بگرفتستره گریز از این بالکانه می جویم
بمانده ام متحیّر درین نشیمن خاکغریب و سر زده ام راه خانه می جویم
طمع ببین که بدین پنج روزه مایة عمرسریر مملکت جاودانه می جویم
ز تنگنای زمینم هزار آسیبستبرای عیش فراخ آسمانه می جویم
سلامتی، پس اگر نیست ،بازگشتی خوببه آرزوی یکی زین دوگانه می جویم
چو آستانۀ راه منست هستی منبچابکی گذر از آستانه می جویم