گنج

شمارهٔ ۲۴۶ - وله فی نجم الدّین همگر رحمه الله و اباقکم

جهان فضل و کرم نجم دین که در خاطرزعکس نظم تو صد باغ و بوستان دارم
جهانیانرا چون صبح روشنست ز منکه مهر خدمت تو در صمیم جان دارم
از آن چو شمع مرا بر سر آمدست زبانکه وصف خاطر تو بر سر زبان دارم
عروس طبع مرا هرچه زیور معنیستباستعارت از آن کلک درفشان دارم
ز من نیاید کاری دگر بقصد عدوتدلی چو تیر درین شخص چون کمان دارم
ستایشی که مرا کرده یی ز روی کرمذخیرة شرف و فخر جاودان دارم
ستوده یی بجها نداریم عجب نبودجهان فضلی و چون دارمت جهان دارم
به آستان تو باشد همیشه میل دلمبدین سبب زبر سدره آشیان دارم
مگر بدست کنم پایة معالی توچنین که پای تفکر بر آسمان دارم
اگر به معنی باریک ره برم ز آنستکه رهنمایی چون نجم همعنان دارم
بشرح راست نیاید شکایت گردونکزو چه مایه ستم بر دل و روان دارم
چو شمع از آنکه زبان آوریست پیشة منوجود خود ز زبان آوری زیان دارم
تنی چو نیزه ز انواع غصّه ها در بندز طبع و خاطر سر نیز چون سنان دارم
فروشدم بکل تیره و به آب سیاهچو کلک از آنکه چرا کلاک در بنان دارم
گذشت مدّت ماهی که هر شبی تا روزبصد هزار حیل طبع را بر آن دارم
که بر زبان قلم شرح حال بنمایدکه من چه درد دل از گردش زمان دارم
چنان بکوشد در دفع آن همی گردونکه مهر خاموشی از عجز بردهان دارم
بنات فکر مرا لطف طبع تو چو بخواستسپاس و منّت بیحدّ و بیکران دارم
بخدمت تو فرستادم نبد یارااگر چه با تو همه چیز درمیان دارم
مرا ز منهج حکمت عدول نیست و لیکچو عورتست همان به که در نهان دارم
اگر چه نسبت تقصیر با منست بسیبه لطف مجلس عالی چنان گمان دارم
کاساس معذرتم یک بیک کند تمهیدچو روشنست که احوال بر چه سان دارم
گواه حال من این قطعه پریشان بسکزان توزّع خاطر همین نشان دارم