گنج

شمارهٔ ۲۴۵ - ایضا له

ایا رسیده ز فضل و هنر بدان رتبتکه تیر چرخ خطابت کند خداوندم
علوّ قدر ترا با فلک نهم همبرپس آنگهی بنشینم که من خردمندم
فلک شدست غبار ستانة تو و لیکبر آستان تواش خود غبار نپسندم
حدیث شوق ره مدح بر زبان بگرفتماند قوّت از این بیش جان بسی کندم
بیک کرشمه که با من خیال لطف تو کردهمه جواهر اشک از نظر بیفکندم
زمانه از پی اظهار قدر خدمت توهمه جواهر اشک از نظر بیفکندم
زمانه از پی اظهار قدر خدمت توز حضرت تو جدا کرد روزکی چندم
چو از عنایت لطف تو عرصه خالی یافتبه گوشمال حوادث همی دهد پندم
بریده بادا پیوند او ز مرکز خویشچنانکه چرخ ببرّید از تو پیوندم
نشسته بر در و لب کرده مهر و چشم براههمیشه بهر خبر همچو قفل در بندم
اگرچه از فضلات این سرشک نامضبوطبه استین و بدامن بسی پراگندم
نثار خاک درت را ز اشک دزدیدهچو نار اغشیة دل به لعل آگندم
دریچه های نظر را ز بس تزاحم اشکنمی توان که به مسمار خواب در بندم
فراق تست نه کاری دگر که افتادستسخن ز گریه چه رانم؟ به خویش می خندم
قسم به ملهم فکری که داد استغنابنور صدق ضمیرت ز ذکر سوگندم
که نیست هرگز تشنه به آب و مرده به جانچنان که من به لقای تو آرزومندم
بیادگار من این بیتهای خون آلودبدار تا بجنایت مگر که پیوندم
که گر نگردم سوی تو زود پای گشادجوانب لطفت دست بسته آرندم
فذلک همه تفصیل رنج من این بسکه از لقای شریفت به نامه خرسندم