شمارهٔ ۲۳ - ایضاً له
سپهر مجد و کرم عزّدین یگانة دهرکه دست و کلک ترا باقضا مساوقتست
شدست ماه نو اندر جهان مشارالیهاز آنکه باسم اسب توش مطابقتست
بهرچه رای شریفت اشارتی فرمودسبیل چرخ در آن طاعت و موافقتست
چنان بیمن تو اضداد آشتی کردندکه خوشدلی و هنر را بهم معانقتست
رهی ملازم این حضرتست از دل و جانبصورت ارچه از آن درگهش مفارقتست
در آن مهم که بجاه تو استعانت رفتتوقّف تو هم از غایت مخالفتست
رهی برابر آن زن بمزد هم باشدگرین مراقبت از جانب مصادقتست
وگر بطبع برو عاشقی چه درباید؟ترا که با سروریشی چنان معاشقتست
یکی سوار ز بهر خدای را بفرستمرا مگیر که خود قدمت مرافتقست
سوار ظلم بنا حق همه جهان بگرفتبه یک سوار به عدل این همه مضایقتست