گنج

شمارهٔ ۲۴ - وله ایضا

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۱۰ بیت
صدر احرار شهای الدّین ، ای گاه سخاکان ودریا شده از دست کفت چون کف دست
دشمن از غصّۀ جاه تو چو غنچه دلتنگطمع از جام عطای تو چو نرگس سر مست
شرف خانة جوزا که به رفعت مثلستگشته در جنب سرا پردۀ اقبال تو بست
همة اندیشة غمها ز دل او برخاستدر همه عمر خود آن کس که دمی با تو نشست
به سیه کاری از خدمت تو دورم کردکه سیه بادا روی فلک سفله پرست
تا در هجر تو بر من بگشادست قضادر شادی و طرب چرخ برویم در بست
مدّتی رفت که از من کرمت یاد نکردوالحق ازغصّۀ آن جان ز تن من بگسست
نرسم من به تو وز تو نرسد نامه به مناین چنین حادثه را هم سببی دانم هست
شقّۀ کاغذ دانم ز منت نیست دریغزانکه در حقّ منت هست کرمها پیوست
یا زبان قلمت چون ره من بسته شدستیا نه چون پای رهی دست دبیرت بشکست