گنج

شمارهٔ ۲۱۵ - وله ایضا

ای ترا جمع گشته در ره آزهمّت کوته و امید دراز
همه دندان ز حرص همچون سیرهمه مغز تو پوست همچو پیاز
ندهی خر بزاهدان لیکننان ایشان همی خوری بنیاز
دست تو چون دهان گرسنگانهر چه در وی نهی نیایی باز
چون گلو می فرو بری همه چیزوز تو ناید برون مگر آواز