شمارهٔ ۲۱۱ - وله ایضا
ای کاینات در نظر همّتت حقیردیوار آسمان ز معالیّ تو قصیر
نزهتگه خرد ز خیالت ، دماغهابستانسرای خلد ز اندیشه ات، ضمیر
هم عقل را هدایت لفظ تو رهنمایهم خلق را لطافت خلق تو دستگیر
ای خلق را وجود تو بایسته تر ز جانوی در جهان بقای تو چون عقل ناگزیر
در جان من ز شوق جناب تو آتشیستکز نسبت تفش خنکست آتش سعیر
گر آب هفت دریا ریزند بر سرشالّا به آب دجله نگردد سکون پذیر
وین خاصیت خدای بدان داد دجله راکوهست در جوار جناب تو جای گیر
چندان ز روزگار مرا مهلت آرزوستکز خاک آستان تو چشمم شود قریر
انفاس پر نفایس تو منقطع مبادای همچو آفتاب در ایّام بی نظیر