گنج

شمارهٔ ۲۱۲ - وله ایضا

ای نکرده به عهد خویش از بخلشکم یک گرسنه از نان سیر
زین تغابن که نان همی خایدبینمت سال و مه ز دندان سیر
هر گرسنه که از تو نان طلبدمیرد از نان گرسنه وز جان سیر
افگنی خون چو پسته در دل آنکدهن او کنی ز بریان سیر
درکشد سفره ات ازو دامنروی نانت ندیده مهمان سیر
بس که خوان طعام گستردیکآرزوها شدند از آن خوان سیر
به سفر میروی برو که شدنداز وجودت همه سپاهان سیر
اجل و چاه و گرگ در راهندرو ببین روی خویش و یاران سیر
کس ز پهلوی تو نخورد مگربخورد شیر در بیابان سیر
رو به آب سیاه تا بخورندقحبه ای چند نان و حمدان سیر