گنج

شمارهٔ ۲۱۰ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ور۸ بیت
جناب عالی نزدیک و من بخدمت دوربنزد عقل همانا که نیستم معذور
و لیک رسم جهان ستمگر این بودستکه بیدلانرا دارد ز کام دل مهجور
شکفته گلبن وصل و نشسته من دلتنگکنار آب زلال و مرا جگر محرور
دلم ز سینه فغان می کند همی گویدکه ای خلاصۀ ایّام و پادشاه صدور
تویی که معدلتت هست خلق را شاملتویی که عادت تو هست بر کرم مقصور
به غیبت تو ببین تا چه کرده باشد خودفلک که با من این می کند بوقت حضور
نه جایگاه مقام و نه راه بیرون شوبر آستان تحیّر بمانده ام محصور
چنین که حال دعا خلل پذیر شدستمگر بهمّت صدر جهان شود مجبور