گنج

شمارهٔ ۱۸۹ - ایضا له

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اناید۱۱ بیت
مرا سخن چو بیاد تو بر زبان آیدبه طعم آب حیات و به ذوق جان آید
ز لفظ و معنی تو پای زاستر ننهدچو عقل را هوس باغ و بوستان آید
بهر کجا که اشارت کند سر انگشتتغرایب نکت آنجا بسر دوان آید
انامل و قلم تو سه پایه و علمیستکه بازگشت معانی بسوی آن آید
معالی تو به تحقیق چون معانی توگمان مبر که در اندازۀ گمان آید
زهی که از سر کلک تو اهل دانش راکلید قفل در گنج شایگان آید
لواعج شعف من بدست بوس شریفاز آن گذشت که در حیزّ بیان آید
چو آفتاب نهم چشم بر دریچة نورسحرگهان که نسیمی ز گلستان آید
سر شک چشمم بینی گرفته دامن منچو شمع هر گه مرا « نور » بر زبان آید
ز شوق حادق دان این که همچو صبح مرابه هر نفس که زنم نور در دهان آید
من از خیال تو شرمنده ام که او هر شببرای من ز بخارا به اصفهان آید