گنج

شمارهٔ ۱۹۰ - وله ایضا

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وناید۱۱ بیت
سحرگهان که دل از بند خود برون آیدبه پای فکر برین بام بیستون آید
خرد چراغ یقین پیش راه دل داردسوی نشیمن اصلیش رهنمون آید
هر آنچه جان مصفّاست قصد عرش کندهر آنچه ثقل طبیعی بود نگون آید
حدوث را پس پشت افکند، قدم جویدعلّو همّتش از نهمتش فزون اید
شعاع مهر ازل بام و در فرو گیردوگر حجاب نباشد در اندرون آید
در خزانۀ الطاف غیب بگشایندوزو به عالم جان تحفه گونه گون آید
نسیم باد سحرگاهی از چمن بجهدبه بوی او دل از اندیشه ها برون اید
به تخت ملک بر آید خرد سلیمان وارهوا که دیو ستنبه ست ازو زبون آید
چو عشق سلسلۀ شوق را بجنباندشکیب دور شود، عقل در جنون آید
همی رود سر هستی نهاده بر کف دستچو بددلان نخورد غم که کار چون آید
به پای بیخودی آنجا بدان مقام رسدکه گر بگویم از ان رنگ بوی خون آید