شمارهٔ ۱۸۸ - وله ایضا
نیاز و آرزوی من به روی فخرالدّیناز آن گذشت که در حیّز بیان آید
بدان که جان مرانسبتیست با لطفتز شوق لطف تو هر دم دلم بجان آید
گهر نثار کند بر سر زبان چشمممرا چو نام شریف تو بر زبان آید
به جستجوی خبر جانم از دریچۀ گوشزمان زمان به سر راه کاروان آید
همه تسلّی جانم بدان بود هر شبکه با خیال تو در ذکر سوزیان آید
سلام و خدمت خادم ازو قبول کندچو باد خوش دمش از خاک اصفهان آید
بدان که از خدمات رهی گرانبارستنسیم باد صبا چون که ناتوان آید
اگر شمایل لطفت بکوه بر شمرمز یاد خلق تواش آب بر دهان آید
ز شرم لفظ تو متواریست آب حیاتدرون پردۀ ظلمت از آن نهان آید
بنزد لطف تو گر هیچ باشدش آبیچو آب سوی جنابت بر دوان آید
دهد شمایل لطف تو خاطرم را یادسحرگهان که نسیمی ز گلستان آید
زمان وصل تو امیددارم و دانمزمان جانم اگر ناید آن زمان آید