شمارهٔ ۱۶۴ - وله ایضا
مولی قوام دین که بر اقلیم حلّ و عقدکلک گره گشای تو فرمان روا بود
تر گردد از حیای کفت ابر هر زمانوین قطره ها کزو بچکد از حیا بود
با طبع تو مثل نتوان زد ز موج بحرکان جمله شورش و نقب و این سخا بود
از جود دست تو که بشکرست هر کسیدانی که چون منی به شکایت خطا بود
خاموشیم ز غایت بی برگیست از آنکباشد خموش سازی کان بی نوا بود
در انتظار جودتو صبرم بجان رسیدو انصاف بیشتر زین طاقت کرا بود؟
زخم زبان و طالبقا را چه می کنم؟خود این متاع صنعت بازار ما بود
چون این همه بباید گفتن که تا مرابخشی محقّری کرم آنگه کجا بود؟
چون خون من بریخته باشی در انتظارپس هر چه زان سپس بدهی خون بها بود
دل پر امید و دست تهی از عطای توبعد از قصیده یی و دو قطعه روا بود؟
این داوری بنزد تو آورده ام بگویآن روز را که داور حاکم خدا بود
لایق بود که چون بروم من ازاین دیابا من ز بخشش تو همین ماجرا بود؟
من خود از این طمع نتوانم برید لیکاین نام و ننگ و همّت و عرض شما بود
اینم بترکه مردم از این حال غافلندو آنگه مثل زنند که، شاعر گدا بود