شمارهٔ ۱۵۹ - ایضا له
مرا چه حاصل ازین خواجگان بی حاصلکه هیچ کار مرا انتظام می ندهند
نه از دیانت و تقوی شراب می نخورندکه یکدگر را از بخل جام می ندهند
ندانم از کرم آخر چه در وجود آمدکه هیچگونه به دستش زمام می ندهند
جواب قصّة ارباب حاجت از امساکبجز بواسطة ده پیام می ندهند
شگفت نیست که ندهند تیز در قولنجکه عطسه نیز به وقت زکام می ندهند
چو حنظلست درونشان به شخم آکندهو لیک هیچ دسومت به کام می ندهند
بهای شعر، اگر نیست جز که سحر حلالز مال خویش پشیزی حرام می ندهند
ز ننگ اگر نبرم نامشان سزد کین قومز بخل هر چه توان برد نام می ندهند
دروغ گفتم و انصای راست باید گفتکه هیچ می ندهندم، چرام می ندهند؟
چه چشم دارم ازین منعمان که شاعر رابه صد شفیع جواب سلام می ندهند
کجا روم؟ چه کنم من؟ ز باد شاید زیست؟که قوت روز بروزم تمام می ندهند
ز کوة می ندهند و کرم نمی ورزندکتاب می نخرند و اوام می ندهند
پناه سوی قناعت همی برم زین قومکه اهل خانة خود را اطعام می ندهند
دلا بحکم ضرورت بساز با اینهاچو هیچ جای نشان کرام می ندهند