شمارهٔ ۱۵۸ - وله ایضا
ایا شگرف نوالی که در زمین و زماننشان مثل تو اوهام دوربین ندهند
دمی نباشد کاجرام چرخ چون دل منبه خدمت قدمت بوسه بر زمین ندهند
ستارگان که بر افلاک اسمشان علمستز دست دامن تو همچو آستین ندهند
اگر چه تاری ازین خلعتم که فرمودیز روی قدر به صد اطلس ثمین ندهند
چومن گزین سخنها به خدمت آوردممرا زبهر چه تشریف به گزین ندهند؟
چو لفظ من شکرست و معانیم گوهرقصب کجا شد و خارا چو اسب و زین ندهند
فرود لایق من باشد ار بهر بیتمو رای خلعت صد بوسه بر جبین ندهند
ز زاده های ضمیرم یکی به قیمت عدلبه گوشواره و خلخال حور عین ندهند
اگر چه کاسدی شعر شد چنان که همیبهای شربتی از اب پارگین ندهند
بدان امید که یابند خلعتی رسمیسخنوران به هوس جان نازنین ندهند
بدین کسادی ابریشم و گرانی شعرلباس من ز چه معنی بریشمین ندهند؟
تو پادشاه گرامی و اهل فضل و کرمبه شاعران فرومایه نیز این ندهند
ز دیگران که ندانند بس عجب نبوداگر عطاها در خورد آفرین ندهند
هنر نوازان کز فضل مایه ور باشندبه شعرهای چنان خلعت چنین ندهند
چو آنچنان شد فرمای تا برات زرماگر دهند بجز زرّ راستین ندهند