شمارهٔ ۱۶ - ایضا له
عالم لطف و کرم سرور ارباب هنرای که انعام تو چون فضل تو بی پایانست
جان درازیّ امل از قلم کوته تستکه ریاض کرم از گریۀ او خندانست
فیض انعام جز از کلک تو می نگشایدآن قلم نیست مگر نایژۀ احسانت
خود پدیدست ز لطف تو که جان هنرستکه هنر پروری تو ز میان جانست
توده بر توده ز گوهر خط مشک آگینتهمچو از دیدۀ عشّاق شب هجرانست
عالم لطف تو از هتگه جانست و دروهر کجا گام زند باغ و سرابستانست
رای درخشان تو هم سایه و هم خورشیدستخاطر تیز تو هم آتش و هم ریحانست
از سر لطف و کرم قصّة من اصغا کنکه مرا فکر در این واقعه سرگردانست
حصّه یی از کرم آباد که آن حقّ منستخود دوسالست که از جور فلک ویرانست
تو که قانون سخا از قلمت مضبوطستهیچ دانی که چرا در قلم نسیانست؟
غم آنست که این حصّه نویسد بر ترککانک بر برگ نویسند هنوز آسانست
لطف فرمای و به تجدیدش امضا بنویسکه مرا خود ز جهان وجه معیشت آنست