گنج

شمارهٔ ۱۵۵ - وله ایضا

دور گردون با همه کس بدفعالی می‌کندخاصه با ما قصدهای لاابالی می‌کند
نیست از ما منقطع اسباب ناکامی از آنکجو رها چون دورها هم بر توالی می‌کند
دست او بالاست، بر وی هیچکس را دست نیستلاجرم هرچ آن مراد اوست حالی می‌کند
با کس او را مهربانی نیست، هرچ او ناکسی‌ستگر تو از دستش بنالی ور ننالی می‌کند
هردم از بهر نثار سمّ اسب هر خریاز سرشک چشم من عقد لالی می‌کند
گه دواج پرنیان بر سفت سگ می‌آکندگه نشست یوز را اطلس نهالی می‌کند
بوریای کهنه از پهلوی ما دارد دریغبهر پشم‌آگند خر ترتیب قالی می‌کند
قصد جان می‌دارد اکنون، روزگار لطف بودآن که می‌گفتم زیان جاه و مالی می‌کند
مردمی رفت از جهان آن کس که جوید مردمیهمچنان باشد که تصویر خیالی می‌کند
دور دور سفلگانست و خسیسان جلد باشوای مسکینی که او قصد معالی می‌کند
تا سگان را طوق زرّینست و کسوت ششتریهرکجا شیری‌ست در عالم شکالی می‌کند
زشت‌تر کاری در این ایّام نیکوکاری‌ستنیک‌بختا، آنکه رای بدسگالی می‌کند
جاهلی را دست می‌بوسند اندر دست حکمفاضلی در پای‌ماچان پایمالی می‌کند
هرکجا اشراف نادان در تنعّم یافتیزیرکی آنجا فغان از بی‌منالی می‌کند
هرکه او چون سنگ زیرین سینه مالد بر زمینگنبد گردون خطابش، صدر عالی می‌کند
یوسفی را می‌دهد هفده درم گردون بهاگرگ بین کو دعوی صاحب جمالی می‌کند
کاروان ناجوانمردان فراوان می‌رسنداز جوانمردان جهان زان عرصه خالی می‌کند
تا زبان بند هنر شد حرز بازوی ملوکحق به دست ناطقه‌ست ار میل لالی می‌کند