شمارهٔ ۱۲۳ - ایضاً له
دست آن به که خود قلم باشدکش سر و کار باقلم باشد
نی ز نی کن ، قلم زنی بگذارکانک این کرد محترم باشد
زهره را کار از آن بساز و نو استکه همه جفت زیر و بم باشد
وان عطارد بجرم آن سوزدکه چو من با قلم بهم باشد
الف راست قامت انگشتبا قلم همچو نون بخم باشد
مبدأ عطلت نکورویاناز خط تیرۀ دژم باشد
تیر گویند چون زشست برفترجعتش در خیال کم باشد
تیر گردون زشست چون بگذشتزو برجعت یکی قدم باشد
وین و بال و تراجعش زانستکزدبیری برو رقم باشد
همچو شیر علم زباد زیدهرکه در علمها علم باشد
هرکه او کاتبست همچو قلمتیره روز و تهی شکم باشد
خاصه آن کش یکی ورق کاغذنه زدینار و نز درم باشد
نی که کتب خلاصۀ هنرستمرد باید که محتشم باشد
اندرین دور همچو مخدوممکز کفش بخل در عدم باشد
آن ولّی النّعم که از انعامهمه الفاظ او نعم باشد
نرود بر زبان او هرگزهرچه از جنس الاولم باشد
هست از آینۀ ئلش روشنهرچه در عالم قدم باشد
عقل در پیش لطف و هیبت اوراست چون صیددر حرم باشد
بخشش اوست زرّ در کاغذمهر چون در سپیده دم باشد
سرفرازا اگر چه در خدمتزحمت بنده دم بدم باشد
مدّتی شد که نیک بیکارممرد بی کار متّهم باشد
پارۀ کاغذ ار بفرماییبعد منّت ثواب هم باشد
ور بود اندکی و پیچیدهآن خود از غایت کرم باشد
تا زبان قلم سیاه بوددر دهان دویت نم باشد
کاغذین باد جامۀ خصمتبس که از غم برو ستم باشد
خود ز کاغذ سزد لباس کسیکو سیه روی چون خطم باشد
رسته بادی زهر غمی ترابا چنان طبع خود چه غم باشد