شمارهٔ ۱۰۹ - ایضاً له
زهی ستوده خصالی که با کفایت توهمی نیارد تیر فلک تغفّل کرد
تویی که هرکه زخاک جناب تو بگذشتهمه حکایت دلداری و تفضّل کرد
زرنگ خامه و نظم حدیث تو هر سالعروس ملک بزّر و گهر تجمّل کرد
نسیم خلق تو با سینه های غمگینانهمان کند که دم نو بهار با گل کرد
چو سنگ زیر تویی آسیای ملکتضرورتست ترا بارما تحمّل کرد
به آب لطف تو میگردد آسیای هنرهزارباره خرد اندرین تأمّل کرد
بخدمت تو رهی را وسیلت خود ساختکسی که عمر خود اندر سر توکّل کرد
چنان مکن که خجل گردد اندرین که رهیبه پای مردی لطف تو این تقبّل کرد
ببین چگونه بود در مقام بخشایشکسی که از همه عالم بمن توسّل کرد