شمارهٔ ۱۰۸ - ایضا له
شنیدم که مخدوم اهل هنربه سمع رضا شعر من گوش کرد
به ذوقی تمام آن شراب گرانکه من داده بودم سبکنوش کرد
چو سرمست شد فکرتش زان شرابکه جان را به یک جرعه بیهوش کرد
بشد با عروسانِ افکار مندو دست قبول اندر آغوش کرد
ولیکن چو کابینشان خواست کردبه اقبال من خود فراموش کرد
ز بخشش همی راند کلکش سخنندانم مر او را که خاموش کرد