گنج

شمارهٔ ۱۰۱ - ایضا له

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: انندارد۱۷ بیت
ای آنکه همای همّت توجز بر فلک آشیان ندارد
یک نکته ز راز خویش گردوناز خاطر تو نهان ندارد
بی رای تو مملکت چه باشد؟چون کالبدی که جان ندارد
چون دست بر آورد سخایتهیچش غم بحروکان ندارد
پیشانی هیچ گردنی نیستکز خاک درت نشان ندارد
معلوم تو هست کین دعا گویسرمایه بجز زبان ندارد
وان نیز جز از برای مدحتدر کارگه دهان ندارد
ای آنکه رهی توقّع خیرالّا ز تو در جهان ندارد
با زاری گشت بنده لیکنجز بر در تو دکان ندارد
شد شعر فروش زانکه هر کسکو شعر فروخت نان ندارد
شایستۀ چون تو مشتریّیاطلس بجز آسمان ندارد
چون لایق بندگان درگاهچیزیست که جر فلان ندارد
از روی کرم قبول فرمایهر چند محلّ آن ندارد
ور حاجت وی روا کنی نیززان لطف جز این گمان ندارد
مقصود بهر چه حاصل آیدصاحب نظرش گران ندارد
آن کیست که خود زاهل معنی؟تشریف تو رایگان ندارد
بر درگه تو من گدا نیزگر سود کنم زیان ندارد