شمارهٔ ۱۰۰ - وله ایضا
گل باز طراوتی دگر داردکز باد بهار جلوه گر دارد
در پوست همی نگنجد از شادیغنچه ز نشاط آنکه زر دارد
سوسن بزبان حال می گویدسرّی که صبا از آن خبر دارد
اینک ز پی نظاره در بستاننرگس همه سر پر از بطر دارد
بر صدورق گل آنچه بنوشتستبلبل همه یک بیک ز بر دارد
بر کم عمری خویش می گریدنرگس که همیشه چشم تر دارد
راز دل غنچه چون نهان ماند؟کو باد بهار پرده در دارد
گل گرچه جو نوعروس پرزیوردر پردۀ غنچه زیب و فر دارد
تشویر خورد زرنگ رخسارتچون پرده ز روی کار بر دارد
بر دل دارم من از جفای توآن داغ که لاله بر جگر دارد
خورشید گفت، از آن بود زرّینهر جا که برو همی گذر دارد
بس کیسه که دوختند بر جودشصد حلقه بگوش چون کمر دارد
بستست میان مجاهزیّش راگردون که متاع خودگهر دارد
جود تو بزر همی خرد گوهراینک گهر سخن چه سر دارد؟
کس قدر هنر بجز تو نشناسدجوهر بر جوهری خطر دارد
ایّام بخدمتت همی نازدوانصاف جهان همین هنر دارد
خورشید چو مشتری همه سالهبر خاک در تو مستقر دارد
سعی از پی سایلان کند ورنیاو مایه ز بحر بیشتر دارد
از بهر گریز خصم تو هر شبچون دایره پای زیر سر دارد
خصم تو ز دیده هیچ خون در رگخون بر تو حلال کرد گر دارد