شمارهٔ ۹۹
زهی در حسرت آن چشم مخمورفتاده نرگس سرمست رنجور
سخن در لعل تو عقلست در جانقدح در دست تو نور علی نور
روانرو در خوشی لعل تو مایهفلک را در جفا خوی تو دستور
بهار آمد، چه داری؟ خیز کاکنوننباشد مردم هشیار معذور
چو غنچه هرکز او بوی دل آیدنماند وقت گل او نیز مستور
فلک میگردد ای غافل چه باشیبدین ده روزه ملک حسن مغرور؟
اگر شادی به خونخواری به هر حالز خون عاشقان به خون انگور
به یاد بزم خسرو جام پر کنکه باد از دولت او چشم بد دور