شمارهٔ ۹۳
نام تو برم زبان بیاسایدیاد تو کنم روان بیاساید
در بر گیرم ترا سرا پایمتا مغز در استخوان بیاساید
الّا غم تو نماند در عالمچیزی که دلی از آن بیاساید
بوس تو نیازموده ام لیکندشنام دهی که جان بیاساید
تشویق و فتور طرّه و غمزهگر بنشانی جهان بیاساید
حیفی دانی بزرگ اگر جانماز جور تو یک زمان بیاساید
آسایش ده تو نیز یک ساعتتا این تن ناتوان بیاساید
بگشای بشب نقاب تا گیتیاز نعرۀ پاسبان بیاساید
بردار ز جهره زلف تا خورشیداز گردش آسمان بیاساید
بردوز لبم زناله تا یک شبگوش فلک از فغان بیاساید
بیک نفسم ز شغل آمد شدوقتست که ناگهان بیاساید
تا خوابگه سگ درت باریاز زحمت این گران بیاساید