شمارهٔ ۹۲
نگارم چو کرد گلستان بر آیدخروش دلم تا به کیوان برآید
چمان سرو در خاک پایش بغلتدچو گرد چمنها خرامان برآید
چو غنچه برآیم ز دل من هرآنگهکه آن سروبن از گلستان برآید
برآید غریو از دل خلق اگر اودگر ره به بازار ازین سان برآید
بسی برنیاید که از دست حسنشغریو از گل و سرو بستان برآید
گزد چرخ انگشت حیرت به دندانچو پروین از آن لعل خندان برآید
فلک چشم خورشید پیشش کشد زودچو گرد سمندش ز میدان برآید
مرا وصل شیرین لبش گر به عمریبرآید هم از لطف جانان برآید
دهانی چنان تنگ و نایاب کوراستبه جان گر دهد، سخت ارزان برآید
برآید ازو هم امید دل منو لیکن به صبر فراوان برآید
چو بگسست زنجیر اشک از بر دلجز آه مسلسل، که با آن برآید؟
تن اندر غم دل دهم زانک دانمکه این کار دشخوار آسان برآید
مرا مهر آن چهره و لعل میگونفرو رفت با شیر و با جان برآید