شمارهٔ ۹۱
نیکویی بیش از آن نمی بایدفتنه اندر جهان نمی باید
راست اندازۀ دلم داردتنگ تر زان دهان نمی باید
لبکی داری آن چنان کانصافجز لب من در آن نمی باید
زلف شوریده رامکن در بندکان خود الا چنان نمی باید
آن نقابت ز چهره یکسو کنکآفتابم نهان نمی باید
جان همی خواست، گفتمش:بستانگفت: نی، رایگان نمی باید
گفتم از من بخر ببوسی گفت:تا بدین حد گران نمی باید
از رخت می خرم بجان بوسیهیچ دلّالمان نمی باید
پیشتر زان بده که خط بدهدزانکه شب در میان نمی باید