شمارهٔ ۹۰
هرکه به روی لعل شیرین تو فرمان میدهدجان شیرین از بن سی و دو دندان میدهد
چشم بدمستت به زخم تیغ حاصل میکندهر قراری کان سر زلف پریشان میدهد
شحنهٔ بازار عشقت بیمحابا هر زمانگوشمال عالمی بر دست هجران میدهد
گفت عشقت خون تو من هم بریزم عاقبتراستی را وعدههای خوش فراوان میدهد
خندۀ پنهان تو در زیر لب هر ساعتیعاشقان را ریشخندی بس به سامان میدهد
گه دهانم ناله را در کوه میبندد عنانگاه چشمم اشک را سر در بیابان میدهد
چشم تو گر گهگهی از اشک مژگان تر کندآن نه ار زحمت بود، خود آب پیکان میدهد
گفتمش بوسی به جانی میفروشد لعل توتا نپنداری که لعلت بوسه ارزان میدهد
گفت زوری نیست بر کس بوسهٔ من طرح نیستهر کرا دل میدهد میآید و جان میدهد
جان همیدادم به آسانی، فراقت گفت هیاین توقّف بین که پنداری که تاوان میدهد