گنج

شمارهٔ ۸۹

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: رشود۱۰ بیت
هر شبی از سرشک من، دامن خاک تر شودشاد شوم اگر ترا، از غم من خبر شود
بی تو تنم ز لاغری، گشت بر آن صفت که گردست در آه من زند، تا به ستاره بر شود
هر سحری که آورد، باد نسیم زلف توجان به کنار لب دود، دیده به رهگذر شود
ز آتش دل مرا جگر، خون شد و باز این عجبکز دم سرد هر نفس، خون دلم جگر شود
خاک درت ز کیمیا، هست عزیزتر که چوندر رخ و چشم مالمش، جمله زر و گهر شود
در سر زلف تو دلم، نیک به دست کرد جایبد نبود گرش همی، کار چنین به سر شود
نامده در دو چشم من، خاک در تو از مژهاشک به رخ فرو دود، زود به سجده درشود
لابۀ ما چو بشنود، زلف تو دل چه جان کندکور دلا که بهر صید، از پی مارگر شود
خون دلم همی رود، در سر دیده دم به دمعاقبتش همین بود، دل که پی نظر شود
عشق چو رخ نمود خود، کم نبود بلا و غمکین همه عادت آن بود، کز پی یکدگر شود